تبلیغات
وبلاگ مستند شهید حاج شیخ جواد قاسم پور - غیر از تو هر چه هست

شارژ ایرانسل

فال حافظ

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
 

دوشنبه 25 مرداد 1395

غیر از تو هر چه هست

کلمات کلیدی : غیر از تو هر چه هست ,


از راست آزاده سرافراز حسین حمزه ای- فرزندش امیر حمزه ای- آزاده سرافراز مرحوم علی سعدآبادی

گاهی میان مردم
                    در ازدحام شهر
                            غیر از تو هر چه هست
                                              فراموش می کنم

                                                                         "فریدون مشیری"
پدر!
پدر دردکشیده مظلومم!
هم تو خوب می دانی هم من
هم مادر
هم برادرم که دوران هجران تو
تلخ تر از زهر بود برایمان
و وقتی پس از هشت سال تو آمدی
برادرم مرتضی را داود خطاب می کردی
منظورم عمویم داود است
بله
تو نبودی تا بزرگ شدن و قد کشیدن جگرگوشه ات را ببینی و وقتی پس از سال ها برگشتی
خیلی چیزها عوض شده بود
بزرگ شدن بچه هایت 
نقطه مثبت این تغییرات بود
و عوض شدن آدم ها
نقطه منفی آن

پدرجان! 
خیلی وقت است این جا
به نام تو
و هم سلولی هایت
تجارت می کنند
و به ظاهر
سنگ شما را به سینه می زنند
اما
توبره ای روی دوش دارند
که هر چه از برِ شما
و از صدقه سر خانواده زجردیده تان
نصیب خویش می کنند و در آن می ریزند
توبره شان هرگز و هیچ وقت
پر نمی شود...


و اما گزارش:
درسته که با خونواده آزاده عزیز مرحوم آقاعلی سعدآبادی به خصوص دخترش که قبلا دانش آموزم بوده ارتباط نزدیک و قدیمی داریم ولی این بار  زنگ زدم خونه اش  و بعد از سلام و احوال تقریبا بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب:


_ حتما می دونی که  سالروز ورود آزاده ها نزدیکه. دوست دارم بدونم اصلا چیزی از اون روزها یادت میاد؟ از وقتی بابات آزاد شد و از عراق اومد؟

می خنده و می گه:

آره بابا! اون وقت ها دیگه کلاس دوم راهنمایی بودم و بزرگ شده بودم.

_ خب!

_ تلویزیون که اعلام کرد بعد معلوم شد آزاده ها دو نوبت میان نوبت اول جوون تر ها و اونایی که سرحال تر بودند اما بابای من و یه عده دیگه نوبت دوم اومدند

از لحظه اومدن بابا چی یادت میاد؟

_ به خونواده ها گفتند اگه زودتر می خواهید آزاده تونو ببینید برین نطنز. حالا ما نه ماشینی داشتیم نه تو آرون بیدگل آژانسی بود. یه مغازه دار نزدیک زیارت بود -آقای محمود یوسفیان- که با پدرم دوست بود و خودش هم خیلی دلش می خواست اونو ببینه ایشون گفت من با پیکان خودم می برمتون نطنز و من، مادر و برادرم رو برد نطنز. 


خوب یادمه پنج شنبه بود. وقتی رسیدیم نطنز، کنار خیابون منتظر موندیم تا این که دیدیم دارن میان. بابام جلوی یه جیپ نشسته بود عقب جیپ آزادگان عزیز ترک زاده و همایی پور نشسته بودند. دایی م برادرم رو برد از پنجره فرستاد تو بغل بابام. خودش هم به آیینه ماشین چسبیده بود و کنار نمی اومد! برادرم و بابام همدیگه رو بوسیدند و کمی حرف زدند ولی بعد از چند لحظه بابام برادرمو فرستاد عقب ماشین پیش آزاده های دیگه.

چرا؟

_ اتفاقا برای خودمون هم سوال بود. بابام بعد برامون توضیح داد و گفت: مرتضی نه سالش بیش تر نیست وقتی اومد پیشم دیدم  خیلی هیجانی شده و باورش نمیشه منو می بینه می ترسیدم نتونه طاقت بیاره و خدای نکرده مریض بشه.

هر جا در جواب سوالی به نقطه ابهامی بر می خوره از مادر سوال می کنه. لرزش صداشو خوب حس می کنم. خوشحالی عجیبی که حتی امروز هم یادآوری اش ضربان قلب او و منو زیاد کرده. 

می گم: خب بعد چی شد؟ 

: یه فضای سبز بود شاید پارک که رفتیم اون جا. چند دقیقه ای با پدر بودیم.
 
می خوام کمی آروم بشه. می برمش تو حال و هوای دیگری:
چیزی برای بابا برده بودین؟ مثلا هدیه ای! یا خوراکی که همون جا با هم بخورید.

: نه! اصلا آخه دو سال قبلش که قطعنامه امضا شده بود و پایان جنگ اعلام شد ننه بزرگم مدام به مادرم می گفت برو ظرف های چینی را که جمع کردی دوباره بیار دم رف بچین، شوهرت میاد! ولی هر چه منتظر موندیم خبری نشد. این بود که دیگه باور نمی کردیم که قراره بابا رو ببینیم. اون روز هم که رفتیم نطنز، خیلی دستپاچه بودیم و اصلا تو فکر این چیزها نبودیم.البته یادمه بعضی ها هندوانه آورده بودند و پذیرایی می کردند به ما هم تعارف کردند جاتون خالی.

می گم: خب! بعد چه کردید؟
: هیچی. با همون ماشین که رفته بودیم برگشتیم و همون روز غروب بابام اومد آرون وبیدگل... یادمه وقتی بابا اومد خونه، جمعیت پر شده بود دوروبر خونه. بابا رفت تو سرسرای خونه که یه جای بلند بایسته و مردم او رو ببینند. او از همون جا به مردمی که می اومدند دیدارش، خوشامد می گفت.

می پرسم: اولین لحظه ای که بابا اومد خونه یادته از چی حرف زدید؟
می خنده و می گه:
لحظه اول که هیچ تا سه چهار روز بعد هم به قدری دوروبر بابا شلوغ بود و مردم می اومدند دیدنش که جایی برای ما نمی موند ولی یه مقدار که خلوت شد بابا شروع کرد برای خودمون حرف زدن. این خاطره رو یادم نمیره که بابا می گفت وقتی ما رو بردند زیارت سیدالشهدا(ع) ما باورمون نمی شد که حرم این قدر گرد و غبار گرفته باشه بنا کردیم اون جا رو تمیز کردن و گردگیری کردن. عراقی ها هم انگار باور نمی کردند که  امام حسین علیه السلام این قدر برای ما عزیزه. با تعجب نگاه می کردند...


نفر اول ایستاده طرف راست: آزاده عزیز مرحوم علی سعدآبادی 
نفر سوم از راست: آزاده عزیز حاج اصغر کریمی

* شادی روح آزاده سرافراز مرحوم علی سعدآبادی فاتحه و صلوات

** البته خانم سعدآبادی دوجانبه با آزادگان عزیز نسبت داره ایشون هم باباش از آزادگان عزیز بوده هم پدرشوهرش جناب آقای حسین حمزه ای. 

جا داره خاطره کوتاهی از زبان همسرشون ذکر کنیم که از روزها و شب های انتظار خبر داره:
آقای امیر حمزه ای می گه:

من یه پسر ده ساله بودم و دیگه چیزی نمونده بود که بابام آزاد بشه و به ایران برگرده البته هنوز خبری به ما  نرسیده بود. یه شب که مثل خیلی شب های دیگه با فکر بابام خوابم برد خواب دیدم بابام برگشته و دو تا آدامس برام آورده. روی آدامس ها عکس پرستو بود.(از همون آدامس های پرستو که اون وقت ها می خریدیم) وقتی بیدار شدم احساس خوبی داشتم و خیلی خوشحال بودم. 

این حکایت گذشت تا این که خبر اومد بابا برگشته.
ما برای این که زودتر ببینیمش رفتیم محلات. 
جایی که بابا رو تو اون لحظه های اول دیدم سرسبز و زیبا بود، شبیه همون چیزی که تو خواب دیده بودم...

 بگذریم که اگه بگم شبی که اون خواب رو دیدم وقتی بیدار شدم آدامس ها زیر بالشم بود باورتون نشه...
 به قول نادر ابراهیمی:
شاید باور نکنید
چه می شود کرد؟!...


سلامتی همه آزادگان سرافراز حمد و صلوات.





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 25 مرداد 1395 10:00 ب.ظ
سلام.ممنون از اینکه یادی از آزادگان عزیزمون کردیدوبخصوص اینکه زنده یاد آقا علی سعدابادی از آزادگان با سابقه و گمنام این شهر می باشد.خدا قوت.
حسینی پاسخ داد:


سلام و تشکر از لطف شما.

کسی نمی دونه یکی مثل آقای سعدآبادی، همایی پور، کریمی، ... چه بر سرشون اومد و چقدر صبر و تحمل کردند تا وقتی صدام ملعون ناچار بعد از پذیرش قطعنامه با آزادی این عزیزان موافقت کرد...

خداوند به ما توفیق بده خدمتگزار این بزرگان باشیم نه این که خدای نکرده از قبل این دردکشیده ها به اسم و رسمی برسیم و باز در پی فرصت باشیم که تیشه به ریشه انقلاب و ایثارگران بزنیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.